بعد از بیداری.



تو زیبا نبودی. در واقع اصلا زیبا نبودی. آن هم وقتی در جمع دخترهای دانشگاه، بین آن همه حوری و پری، می ایستادی. آن کک و مک ها که در صورتت داشتی و آن جوش های پیشانیت، از تو یک دختر زشت ساخته بود. ظاهرت هرگز نمی توانست کسی را به خودش جذب کند حتی من. ولی وقتی عاشقت شدم که  بطور اتفاقی سوالی از من پرسیدی. دقیقا یادم نیست چه سوالی بود. گفتی کدام کلاس با کدام استاد برگزار می شود؟ یا اینکه کدام استاد در کدام کلاس است ؟ یادم نیست. آن لحظه فقط موسیقی که از دهانت خارج می شد را می شنیدم. زیبا نبود. شاهکار بود.  
راستش  واقعیتی وجود دارد که آن را باتو در میان نگذاشته ام. هرگز نمی دانی که چقدر برایم سخت و دردناک است وقتی در جمع صحبت می کنی و مردهای دیگر از موسیقی کلامت لذت می برند. بعد ازدواجمان این شکنجه روحی من شده است و هنوز نمی توانم  با آن کنار بیایم. هیچ وقت هم به رویت نیاوردم. مدت هاست دارم باخودم  کلنجار می روم که این مشکل بزرگ را حل کنم. عزیزم صبح که از خواب بلند شدی  دیگر آن زبان شیرین و کار بلدت را نخواهی داشت. مرا ببخش. مجبور شدم در شربت انگورت که یکی از نوشیدنی های مورد علاقه تو است و برایش کلی از من تشکر کردی پودر خواب آور بریزم. می دانم اگر بیدار بودی هرگز نمی گذاشتی زبانت را ببرم. خب من هم  دوست داشتم با زبانت خداحافظی کنی.  می دانم که  این حق تو است . ولی متاسفم و امیدوارم وقتی از خواب بیدار شدی و چاقو را در دست خودت دیدی به من که در کنارت خوابیدم شک نکنی.


متین یحیی زاده

داستانک "بعد از بیداری" از متین یحیی زاده

کدام ,تو ,نمی ,خواب ,زیبا ,شدم ,هرگز نمی ,تو است ,از من ,می دانم ,کدام کلاس

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله
معلم لینک مطالب اینترنتی مهدویت، نقد شیخیه و بهائیت تبلیغات اینترنتی دختر بندری طب و وب سیگماسیس nezamevazifee هر چی که بخوای berkeynilos